خرید بک لینک
یکی از خواهرام دوسال پیش ازدواج کرد وقتی پسره با خونوادش اومدن خیلی با صفا میخندیدن و مهربون به نظر میرسیدن.همزمان با این خواستگار یکی هم بود اونا هم یه روز دیگه اومدن ولی واه واه خیلی بد بودن انگار میخواستن کنیز خونشون ببرن همش میگفتن باید به حرف ما گوش بده و هزارتا اراجیف واقعا توهین کننده...از طرفی خواهرم میگفت از بین این دوتا با یکی باید ازدواج کنم ماهم اولی رو بهتر دیدیم و بخصوص منکه فکر میکردم از این بهتر نمیشه روزها گذشت و الان ما مثل...پشیمونیم.پسره اصلا ثبات شخصیت نداره و چون پیش مادرش میمونن البته یه واحد دیگه،هرروز مادره کوکش میکنه و پسره میاد خواهرمو اذیت میکنه دیروز باز دعواشون شده بود و پسره همه جوره حرمت خواهرمو شکسته بود.از وقتی مادرم دیروز عصر بهم گفت تا حالا یک ساعتم نخوابیدم عصر دوباره شروع کرده بود که مادرمو هم برداشتم رفتم خونشون،تا حالا توروش نایستاده بودم نمیخواستم روش باز شه ولی امروز دیگه تحمل نکردم رفتم و یه کم به توپ بستمش ولی طرف خیلی بی شخصیت تر از این حرفهاست،بیچاره خواهرم مثل مرد پای زندگیش مونده ولی شوهرش خیلی بی غیرت هست،میخواستم خواهرمو بردارم بیارم ولی دیدم از ته دل راضی نیست طلاق بگیره.پاشدیم اومدیم.تنم داره از بیخوابی و ناراحتی میلرزه ولی ایکاش خواهرم در ازدواج یه کم عجله نمیکرد

برچسب: نویسنده: باربد عباسیان تاريخ: چهارشنبه 14 مهر 1395 ساعت: 16:23

صفحه بندی